مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
387
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
« عيسى در ميان شما فرود خواهد آمد و او خليفهء من است بر شمايان . هر كه از شما او را دريافت سلام مرا به دو برساند . چرا كه او خوك را خواهد كشت و صليب را خواهد شكست و با هفتاد هزار كس به حج خواهد رفت كه در ميان همراهان او اصحاب كهفاند زيرا ايشان حج مىگزارند و او با زنى از يزد [ 1 ] ازدواج خواهد كرد و خشم و دشمنايگى و رشك از ميان برمىخيزد و زمين به هيئت روز نخستين ، در عهد آدم ( ع ) درمىآيد ، چندان كه ناقهء جوان فربهى را رها كنند و كس آن را برنگيرد . و گوسفند را با گرگ بينى و كودكان كه با مارها بازى مىكنند و ايشان را گزندى نمىرسد . و خداوند به روزگار او زمين را از عدل پر كند چندان كه موشى انبانى را نجود و چندان كه آدمى را به مال فرا خوانند و او نپذيرد و يك انار ، افراد يك خانه را ، سير كند . » گويند عيسى از آسمان فرود آيد و در دست او پيكانى دراز باشد و دجال را بدان بكشد . گويند چون دجّال در وى نگرد گداخته گردد آن گونه كه سرب آب مىشود . آنگاه مسلمانان ايشان را در پى روند و بكشند و از هر سنگ و درخت آواز برآيد كه اى مسلمان اين كه در پناه من است يهودى است ، مگر از بوتهء خار خسك يهود . گويند عيسى چهل سال بماند و بعضى گويند سى و سه سال و در پى مهدى نماز گزارد . آنگاه يأجوج و مأجوج خروج كنند . بقيّه داستان دجّال در روايت سفيان از مجالد از شعبى از فاطمه دختر قيس چنين آمده است كه گفت : پيامبر ( ص ) ، در نيمروز ، آهنگ سرزمين ما داشت . پس از براى ما خطبه خواند و گفت : من شما را از براى سود و زيانى گرد نكردهام . بلكه از براى سخنى است كه تميم دارى با من گفت كه شادى آن خواب نيمروز از من ربود . گفت كه جمعى از قبيلهء او در سفر دريا بودند و طوفانى بر ايشان وزيدن كرد و آنان را به جزيرهاى كشانيد . آنان ، در آن جزيره ، به ناگاه جنبندهاى ديدند و از او پرسيدند كه تو چيستى ؟ » گفت : « من جسّاسهام . » پس آنان از او جوياى خبر شدند و او گفت اگر خواهان خبريد ، بر شما باد رفتن به درون اين دير ، زيرا در آنجا مردى است مشتاق خير شمايان . آنها گفتند : پس ما به نزد آن مرد شديم و او گفت : من بغيم [ 2 ] ام . پس ما به دو خبر داديم . و او گفت : « درياچهء طبريه چه شد ؟ »
--> [ 1 ] در متن : نزد و در خريدة العجائب ، ص 262 : ازد . [ 2 ] در خريدة العجائب : بعيم .